Saturday, November 1, 2008

دو سالگی



خاله جونیا عمو جونیا سیاااام.
واقعن صدای نانای دو ساله رو میشنوید. باورتون میشه من دو ساله با شما آشنام! دو سال پیش بود که در چنین روزی بنده با خواهش و التماس و تمنا پا به این دنیا گذاشتم. اگه یادتون باشه همه از اواسط مهر منتظر اومدن من بودن. غافل از اینکه بنده جا خوش کرده بودم و دلم نمیخواست بیام به دنیا! تا بالاخره ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر به شرط چاقو (یعنی همون ضرب چاقو یا به قول خودم داغو) به دنیا اومدم!


باید خدمتتون عرض کنم که مامانم به علت بیماری مهلک لرز و سرگیجه موفق شد این هفته برای من تولد نگیره و دیشب برای نشان دادن شواهد عینی مرضش منو زد زیر بغلش و برد خونه ی خاله ی بابام ! منم برای مظلوم نمایی اونقدر شعر ببیود ببیود ببیود نی نی نی (تولد تولد تولدت مبارک) رو خوندم که اشک در چشم همه ی حاضرین حلقه زد و اونقدر ادای فوت کردن شمع رو در آوردم که جگر کلیه ی مدعوین خون شد. البته مامان تصمیم داره پنجشنبه برام ببیود (تولد) بگیره البته اگه حالش بهتر بود! و به علت کوتاه بودن دست ما و بر نخیل بودن خرما (اشاره به کمی جا و زیاد بودن فامیلها) تصمیم داره یک سلکشن از فامیل دربیاره که امیدوارم این کارش ختم به خیر بشه.
خدمت کلیه موسیقی دوستان عرض کنم که من بلدم آهنگ ببیود رو بنوازم ، البته نه کامل تا یه جاهاییش. با ساز دهنی و ارگ .
هنوز علاقه شدیدی به دد دارم. با هرکی و هرکجا. تا یکی بخواد بره بیرون من میپرم بغلش و کافیه مامان یا بابام بیان جلو. انگار جانور وحشی دیده باشم جیغ میکشم بعد میگم بای بای و اگه زیاد اصرار کنند اخم میکنم و با دستم پسشون میزنم و میگم بویو...بویو...
علاقه فراوانی به شعر خوندن دارم. شعر حسنی . پیشی پیشی بیا بیا (پیشی پیشی ملوسم) مایی مایی بیا بیا(ماهی خوب و ناز من) مامانی مامانی. و همچنین مشکوکم مشکوکم به تو(در حالیکه با انگشت فسقلیم به مامانم اشاره میکنم) من دیگه دوستت ندارم ببخشید!(بازم با اشاره به مامانم) و در ماشین آهنگ محبوبم اکا! (A CAUSE) که بعد از اینکه نشستم رو صندلی دستور میدم اکا..اکا و تا شروع میشه داد میزنم صداش!(یعنی صداشو بلند کنید!) و باهاش آنچنان بلغوری میکنم که نگید.
یه روز مامانی همه ی خونه رو دنبالم گشت و برخلاف همیشه که تا صدام میکرد دیانا..میگفتم بیه!(بله!) صدام در نیومد. بعد از دو فقره سکته ناقص که محقق شد مامانی منو از زیر میز پیدا کرد که محکم چشمامو بسته بودم و دهنم رو تا جایی که میشد باز کرده بودم (یعنی من خوابم!)
یه آمبولانس در خونه مامانی هست که تا میبینمش میگم ببوو...ببووو.......
نه میذارم کسی موهامو کوتاه کنه.نه شونه بزنه.نه سشوار بکشه ونه حتی یک گلسر بزنه به موهام! همچنین درباره کوتاه کردن ناخن که فقط عاشق ژاک یا گاهی یاک (لاک) هستم.
کافیه یک نفر تصمیم بگیره بره حموم تا ببینه من قبل اون رفتم تو حموم و شلوار و پوشکم رو درآوردم و منتظر آباسی(آب بازی) ایستادم.اگر هم منو نبره تمام مدتی که تو حمومه باید تحمل مراسم گریه و زاری و کوبیدن انواع وسایل به در حموم رو داشته باشه.
یکبار هم دست یک بچه ای رو یک گاز حسابی گرفتم .. حسابی. بعد مامان منو برای تنبیه فرستاد تو اتاق و در رو بست. منم چند دقیقه موندم بعد در رو باز کردم و با نیش باز بهش گفتم :"سییییییییام!" مامان داد زد برو تو اتاق در رو ببند. گفتم"باشه" رفتم تو و در رو بستم. بعد با خونسردی تمام نشستم لب تخت تا عصبانیتش تموم بشه و بیاد منو ببره بیرون!
همه ی خ های وسط کلمه رو منتقل میکنم به آخر کلمه: میاخ(میخوام) ایاخ(خیار) بواخ(بخار) دخ(تخت) بیوخ(بخور)
لحافم رو میندازم رو کلم و از در اتاق با ناز میام بیرون و خودم میگم: ایوش ایوش(عروس)... لی لی لی... سیااام...سیاااام...
به راحتی هر لباس و کفش و جورابی رو که بخوام میپوشم یا در میارم. کافیه یکی از دهنش در بره دد تا ببینه من حاضر و آماده دم در ایستادم که برم. عاشق دوداخ(کلاه) هستم!
در برابر هر تغییری مقاومت میکنم. لباسهای جدید رو نمیپوشم. اسباب بازیهای جدید رو مدتی نگاه میکنم بعد بهشون نزدیک میشم. ولی عاشق آدمهای جدیدم.
یکبار هم بابام زحمت کشید و برام یه کادو آورد خونه. من اولش خوشحال شدم و گفتم ..اینووووووووو.....ببیود........بعد تا کاغذشو باز کردم جیغ زدم نه نه...بویو بویو...و فوری کاغذ کادور و بستم. آخه بابام برام یک دسته حیوانات وحشی خریده بود!
موقع خداحافظی لبامو غنچه میکنم و تا برسم به طرف هزار تا بوس تو هوا میکنم. یکبار هم موقع خداحافظی با آقای رفتگر اینکار رو کردم. ایضن درباره حبیب دوست عزیز سرایدارم!
در نهایت ببیود نی نی نی! و از همه دوستانی که برام ای کارت و اس ام اس فرستادند ممنون و بوس.
مراقب خودتون باشید و از زندگی لذت ببرید!

Sunday, September 21, 2008

خاله جونیا عمو جونیا ییااااااام!
صدای دیانای یک سال و ده ماهه رو میشنوید. اول همه توجه شما رو به دامنه لغاتی که بلدم به کار ببرم جلب میکنم.

گوشی رو دستم میگیرم و میگم: ییام(سلام)! شطویی(چطوری)؟خوبی؟ ببر(چه خبر)؟

ا(یک)-دو-سه-چا-هش-نو-ده!
بسه مه(بستنی)-ببل(منو بغل کن)-ببر(پدر!)-آبیزی(حافظ!)-چشب(کفش و برچسب)-اموم(حموم و عمو)-دمپا(دمپایی)-دامن- بوش(بپوش-یعنی تنم کن)-عدس(عسل-ارس)- کاتو(کارتون)-پاشو-بیش(بنشین)
دستامو میذارم رو چشمم و دولا میشم و میگم آی ...ششم...شووووختم!(آی ..چشمم سوختم! از تبلیغات ایمنی یاد گرفتم!)

دوست داش!! دوست داش همون آلبوم جدید آریانه که من به شکل ناجوانمردانه ای بهش گیر دادم. یعنی از وقتی عصر میریم خونه حداقل سه بار از سر تا تهش رو نگاه میکنم. بعدش هم فکر میکنم که چقدر ویولنیست آرین شبیه بابامه و تا میبینمش فوری میگم: ا...بابا..بابا..بابایی! (و مامانم میگه واه واه خدا بده شانس!)

از دشو(دستشویی) خیلی خوشم میاد. تا یکی میره دشو منم باید برم دنبالش. بعد راهنماییش میکنم که الان باید شلنگ رو برداره بعد آب رو براش باز میکنم بعد هم خودم تشخیص میدم کی بسه و میبندم. بعد اشاره میکنم که دستمال برداره بعد هم در سطل رو براش باز میکنم بعد هم دستشو میکشم و میگم یاعیی(یا علی-یعنی بلندشو دیگه). بعد سرمو تا جایی که میتونم میکنم تو دشو و میگم ا...مایی(ماهی!) بعد هم فوری در دشو رو میبندم و میپرم روش و یک مسواک به جز مسواک خودم رو بر میدارم و مشغول مسواک زدن میشم. بعد هم مسواک مربوطه(معمولن هر مسواکی که خیستره) رو میارم بیرون و باهاش در و دیوار و میز و تلویزیون رو تمیز میکنم.

پوشکم رو برمیدارم و میبرم میندازم تو سطل آشغال. البته بعضی وقتها هم که فعالم اگر آشغال ببینم میگم نوچ نوچ نوچ...اه اه...تشیف(کثیف) و میبرم میندازمش تو سطل آشغال. ولی اگه حوصله نداشته باشم مامتانم خودش رو هم بکشه چیزی رو نمیبرم بندازم دور.

کافیه تو حموم یه دونه مو ببینم اولن که همون دم در میایستم . بعدش هم داد میزم.اه اه اه..مووو...تشی...اه اه...

یه بزی بادی داشتم که عاشقش بودم. بعضی وقتا سوارش میشدم بعضی وقتا هم بزی سوار من میشد. گاهی هم که با هم دعوامون میشد گازش میگرفتم. تا یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دو طرف بزی به هم چسبیده و لاغر شده. بزی رو گذاشتم تو یه کیسه و انداختم رو دوشم و به مامانم گفتم: بژی ..دیه(گریه)...ببر..دیش(درست)...یعنی بزی داره گریه میکنه، میبرم بدمش به پدر که درستش کنه!

وقتی میایم خونه مامانم منو میذاره رو یه چهارپایه بلند دم یخچال تا خودش به کاراش برسه و منم بهانه نگیرم و خرابکاری هم نکنم. بعد من منتظر میمونم تا بگه خوب چه خبر.فوری شروع میکنم..نانا.. باژی..آگا..بعد دستامو میگیرم جلوی دهنم و با داد یه چیزایی بلغور میکنم..مامانی..آگا....بویو..بویو..نانا...نه..بویو...آگا..یف..!(یعنی دیانا داشته بازی میکرده که آقا بلند گویی(اونی که اگه بچه ها کار بد بکنند میاد دعواشون میکنه) اومد بعد مامانی بهش گفت برو برو دیانا کاربد نکرده بعد آقاهه رفت!) بعد هم این ماجرا رو شونصد و نود بار پشت سر هم تعریف میکنم! مامانم هم هی باید بگه آخ آخ ..راست میگی؟ خوب..بعدش چی شد. اگر نه جیغ و داد میکنم.

راستی اگه شما هم نی نی هم سن من دارین کتاب کلیدهای تربیت بچه دوساله رو بخرید بخونید. جالبه!
به زودی عکس میذارم.
مراقب خودتون باشید. خوش و خرم باشید.

Sunday, July 6, 2008

یک سال و هشت ماهگی
















































پ ن: حالا دیگه من در حال بزرگ شدنم! وقتی تاب سوار میشم فقط به لذت تاب خوردن فکر نمیکنم دارم قشنگ حس میکنم که دنیا چقدر بزرگه. میفهمم که دنیا اونی نیست که قبلا تصور میکردم حتی دنیایی که من توش رشد کردم هم اینطوری نبود. آدمای دور و برم رو میفهمم. احساسشون رو درک میکنم. نگاهشون رو لمس میکنم. حالا دارم حس میکنم که یه موجود با هویت دارم میشم. مامانم برام وبلاگ ساخته تا توش براتون بزرگ شدنم رو تعریف کنم. شیرین زبونیهام رو براتون بگم. اما.... حالا که دارم دنیا را لمس میکنم میخوام دنیا را از زبون دیانا تعریف کنم.

دنیای دیانا قشنگه. تمیزه. صافه. توش همه چی مرتبه. توش رنگ و ریا نیست. توش فقط طعم قشنگ نون و پنیر و سبزی خوردن هست با خوشه ای انگور یاقوتی. غل و غشی نیست. وقتی دنیای دیانا اینجوری قشنگه، حتما رنگهاشم قشنگن. سبزش سبزه....دود نداره.

Saturday, June 28, 2008

یک سال و هفت ماهگی

خاله جونیا عمو جونیا سلاممن برگشتم خدمتتون! با یک گزارش تصویری!اینجا منو آوردن دم در موزه لوور. نمیدونید مامان فرهنگ دوستم چقدر ته دلش خوشحال بود که با وجود من نمیتونه بره موزه
اینجا هم یک فضای سبز (به قول مامانم) بود تو شانزه لیزه. بعد یه هاپویی رو از دور دیدم خوشحال شدم . نگو هاپوه هم خوشحال شده و به سرعت خودشو به کتلتی که من براش انداختم زیر صندلیم رسوند. چشمتون روز بد نبینه هی پاهامو به هم میکشیدم و هی جیغ میزدم و هی با هاپو بای بای میکردم که یعنی برو! همه فهمیدن من دختر کی ام
اینجا هم منو سوار اتوبوس توریستی کردند و من به نشانه اعتراض روزگارشونو سیاه کردم. همش دلم میخواست راه برم. یا برم یه جای دیگه بنشینم. یا برم پیش نی نی. یا آب میخواستم یا نون. خلاصه تا اینا باشن برای من تاکسی بگیرن!(جان من فاصله دندونها رو دارین!)
عاشق جوجو ها شدم. تا میدیدمشون جیغ میزدم جوجو...جوجو...هام..هام. بعد براشون هام پرت میکردم و تا میومدن بخورن یا دنبالشون میکردم یا پامو میذاشتم رو هامه تا جوجوه خیط بشه. بعد قاه قاه میخندیدم.
این پله ها رو میبینید سمت چپ عکس؟ هی به این مامان تنبل گفتم بیا با هم بریم بالا. هی خودشو زد به اون راه که نمیشه.
من هم خودم دست به کار شدم!
اینجا هم تو قطار بودم. هی خواستم راه برم با مردم معاشرت کنم که نذاشتند. من هم جورابمو کردم تو دستم و با هاش به مردم اشاره میکردم و میگفتم: بیو بیو بیو..(بیا منو بغل کن).
بعد هم یهو همچین شدم!
اینجا میخواستیم بریم گردش ولی من دلم میخواست بمونم چمنهای حیاط رو کوتاه کنم
!
بعدش تا اومدم آب بخورم دیدم همه رفته اند و من جا موندم!
این شازده پسر عمومه. تا میرفتیم بیرون بهش میگفتم: دششش...دششش..(دست منو بگیر).
ولی بعدش اینطوری میشد!
من هم گفتم بی خیال میرم خودم هام میخورم. تو برو بدو بدو بکن تا خسته بشی!میبینید چه خوشحالم!
این هم عکس من و طاووس! وای که چقدر مامانم حرص خورد تو باغ وحش. بعدش هم که افتادم زمین و دماغم خون اومد و لبم کبود شد. بعدش هم بارون گرفت و موش آبکشیده شدیم!
منو دارین؟ چقدر آب و جوجوهای تو آب رو دوست دارم..تا رودخونه میدیدم فوری جیغ میزدم: مویی...مویی..(ماهی)
اینجا هم از بس جوجوها رو دوست داشتم که می می ام رو بهشون تعارف کردم!

همه راننده های تراموا با من دوست شدند. تا صدای زنگش رو میشنیدم جیغغغ میزدم که مواششش...مواششش (ماشین!) بعد اونقدر بای بای میکردم تا تراموا تبدیل به نقطه بشه!
اینجا هم تو فرودگاه مشغول مطالعه ام!
و دست آخر بعد اینکه بابای بیچاره ام کلی منو از بغل این مهماندار گرفت به اون مهماندار تحویل داد و خیلی در این راه زجر کشید خوابم برد. این منم در تخت هواپیما!
در این سفر اسمم رو یاد گرفتم: نیااااناااا

یک سال و هفت ماهگی

خاله جونیا عمو جونیا سلامحال و احوالتون خوبه؟ من اومدم فوری براتون چند تا عکس بذارم و برم. چون خیلی کار دارم. تصمیم گرفتم برم مهد کودک. چون مامانیم مریض شده و مامی(همون ماما با خنده شدیدن بدجنسی) نمیتونه خوب به من برسه. ضمنن مامانم اینا هم مجبورن به دلیل بعد مسافت خونمون تا خونشون بیان با مامی زندگی کنند تا منو نگه داره! و مامانم دراثر بازم بعد مسافت خونه مامی تا محل کارش و فجایعی که بعد از کار میبینه داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه!کلمات جدید من: بیا (مساوی است با بگیر – بده – بیا بریم – بغلم کن – بیا اینجا – بده بخورم – و...)- دایی – علی – ال(به ضم اول یعنی گل) – ابیز(به فتح اول یعنی حافظ) – بیش (یعنی بنشینم) – بایین(پایین و بالا هم!) – اش (به فتح اول یعنی کفش)- مویی (ضم اول یعنی ماهی) –تا میبینم یکی خوابیده انگشتمو میذارم رو دماغمو میگم هیشششش بعد دستمو میذارم رو لپم و سرمو لج میکنم یعنی خوابیده.تا فوتبال نشون میده جیغ میزنم تو...تو...(توپ)هر وقت تلویزیون آخوند نشون میده(علی الخصوص شخص اول مملکت) لبامو جمع میکنم و با لوسی میگم ناناااا...نانااا...(یعنی کانال رو عوض کنید بذارید رو آهنگ)دیگه نمیذارم پوشکمو عوض کنن. فوری مانند دورندگان دو سرعت فرار میکنم و کسی به گرد پام نمیرسه.دستای عروسکمو میگیرم ومیگم تا...تا...اب (به فتح اول) یعنی تاب تاب عباسی...دیگه دلم نمیخواد تو صندلیم تو ماشین بنشینم و هربار با اون انگشتای فسقلی به صندلی اشاره میکنم که منو اونجا بنشونید و بعد آنچنان زاری و مویه راه میندازم که دل سنگم آب میشه. امان از این مامان سنگ دلم که توجه نمیکنه.کرم پامو برداشتم و صفحه تلویزیون. میز کامپیوتر. و بدتر از همه پاها تا رون. دستها تا بازو و تمام صورت به انضمام سوراخ گوشها و گردنم رو تا میتونستم پر کرم کردم!من دارم میرم مسافرت . وقتی برگشتم براتون کلی عکس میذارم.مراقب خودتون باشید و از زندگی لذت ببرید

یک سال و شش ماهگی


خاله جونیا عمو جونیا سلامصدای یک دینی یکسال و نیمه رو میشنوید. من الان حسابی بزرگ شدم ماشالا. ولی باریک و بلند شدم! هربار مامانم منو میبره دکتر میگه قدم خیلی خوبه ولی وزنم...هر هر...(یعنی معمولی رو به کمه!)اونقدر خوب حرف میزنم که نگید. تازه آواز هم میخونم : ددودو...دودو..ددو دووو.دودو...همش دلم میخواد برم دد...هرکیو ببینم که داره میره دد فوری میپرم تو بغلش و اصلن هم برام مهم نیست که میشناسمش یا نه. بعد هم فوری با مامانم بای بای کرده حسابی ضایعش میکنم. هر وقت با کالسکه بیرون میریم من با همه ی ماشینهایی که رد میشن بای بای میکنم و مردم از تو ماشینهاشون برام ابراز احساسات میکنند. از اونجا که عادت کردم صبحها بابام رو ببینم پنج شنبه ها که بابا میره و مامان هست ، وقتی بیدار میشم با صدای بم و ترسناک و چشای پف کرده با مامانم نگاه میکنم بعد میگم: بابا...بعد دوباره خودمو همون شکلی میکنم میگم نی.....بعد میگم مامممما...بعد دوباره میفتم میخوابم!وقتی قراره جایی بریم زودتر از همه میرم درم در و هی داد میزنم بیییییم...(یعنی بریم) و اشاره میکنم به جا کفشی که کبششش(کفش منو پام کنید) بعد که در باز شد میپرم بیرون و چون از صدای خودم کیف میکنم کلی تو راه پله داد میزنم و آواز اده بوده میخونم. بعد هم اگه بریم پارکینگ زیر زمین تا در آسانسور باز میشه میدوم بیرون سمت خونه ی سرایدار و داد میزنم ابییییییییییییب...ابییییییییییب....(حبیب:اسم آقای سرایداره) آخه من خیلی ابیب رو دوست دارم. خودم با حس برترم هرچی سرایدار و کارگر و باغبان و...هست میبینم میفهمم هم جنس ابیبه و با دیدنشون داد میزنم: ابییییییییب!هر وقت منو میبرن پارک از دور که بچه ها رو میبینم داد میزنم تاب تاب...تاب تاب... بعد میدوم تو زمین بازی و یک نی نی اندازه خودم گیر میارم و نازش میکنم. البته خیلی بدم میاد نی نی ها منو بغل کنند یا طبق معمول دست به موهام بزنند. از سرسره بلند خوشم میاد ولی نمیذارن من سوارش بشم. میرم دم سرسره می ایستم و تا بچه ها سر میخورند من قاه قاه میخندم و آستینم رو میکنم تو دهنم. مامانم البته فکر میکنه من برخلاف ظاهرم بجه اجتماعی نیستم که در مقابل نی نی ها مجبور به آستین خوردن میشم.وقتی خیلی از کسی خوشم بیاد به لقب ماما..(مامان ) ملقبش میکنم. وقتی هم که تو اتاقم مشغول بازی ام هرچند وقت یکبار میام بیرون یا از همونجا داد میزنم ماماا!!! ببینم مامانم سرجاشه یا فرار کرده! البته مامان بابام داره نهایت تلاشش رو میکنه که من بهش بگم مامی.. ولی من با نهایت مسخرگی نگاهش میکنم بعد با تمام وجود داد مینم ماماااا!!! دیروز برای اولین بار با تلاش زیاد موفق شدم شلوارم رو بپوشم! البته قبلن هم این کار رو میکردم ولی آستین پیراهن رو میکردم تو پام و راه میفتادم. یا جورابای بابام رو تا رونم میکشیدم بالا .ولی این دفعه واقعن لباس پوشیدم.هر چیز دسته داری که پیدا کنم میندازمش تو دست و بعد با همه بای بای میکنم که یعنی من کیفمو برداشتم و دارم میرم.هی الکی میگم آب آب ...بعد لیوان آب رو به زور میگیرم و میبرم یه گوشه یواشکی آب بازی میکنم. و تا میبنم کسی متوجهم شده لیوان رو میبرم سمت دهنم که یعنی من دارم آب میخورم.چند روز پیش بابام جعبه پیتزاش رو برگردوند و همشو ریخت رو زمین و رفت. بعد من تا دیدم اومدم دست مامانمو کشیدم بردم آشپزخونه بعد در حالیکه دستامو گذاشته بودم پشتم و سرمو تکون میدادم و میگفتم نچ نچ...(کلن هرچی بریزه رو زمین من نچ نچ میکنم. بعد جارو رو نشون میدم ومیگم ووو..ووو...)دیشب منو بردند تولد. این نی نی که تولدش بود شش ماه از من کوچکتره ولی اندازه منه و تپل تر البته. بعد هروقت منو میبینه میزنتم. منم یک روز عکس این نی نی رو از رو میز برداشتم بردم تو اتاقم بعد حسابی عکسش رو د کردم (زدم).کلی تو تولد نانای کردم و هربار هم که با نانای از جلوی بابا بزرگ نی نی رد میشم پاشو لگد میکردم بعد برمیگشتم بهش میخندیدم، بعد از زیر یک مبل یک زیر پایه ای پیدا کردم و یادم افتاد نمازم رو نخوندم. در نتیجه وسط نانای کنندگان محترم ایستادم و مشغول نماز خوندن شدم! این نی نی هم یک زرافه داشت که نمیدادش من باهاش بازی کنم. منم یواشکی زرافه رو برداشتم بعد که حسابی باهاش بازی کردم هی میدویدم جلوی نی نی و زرافه رو میگرفتم جلوی چشماش و بعد در میرفتم. بعد نی نی چاقالو که نمیتونه راه بره کلی جیغ میزد و من کلی ذوق میکردم.فقط کافیه چیزی به سرم یا دستم یا هرجام بخوره تا حسابی دش نکنم دست بر نمیدارم. یکبار هم از روی صندلی میز کامپیوتر افتادم و در حالیکه جیغ بنفش میکشیدم و نفسم به زور در میومد هی میگفتم د..د...یعنی مامانم فوری زمین و میز و صندلی و هرچی اونجا هست رو د کنه.یه چیزی در گوشی بهتون بگم : این مامانم چند روزی بود که مالیخولیا گرفته بود بعد هی چند بار اومد اینجا رو بپوکونه ، حتی تا مرحله ای که ازش پرسید آیا مطمئنید میخواید بلاگتونو بترکونید هم پیش رفت ولی همون موقع من با لبخند اومدم جلوی چشمش و گفتم مامااا...بعد نتونست و سرشو انداخت پایین و گفت نه! البته ولش کنید حتی اگه اون هم ننویسه من خودم براتون مینویسم.
مراقب خودتون باشید.از زندگی لذت ببرید که لحظه ای که رفت دیگه بر نمیگرده.بوس گنده.

یک سال و پنج ماهگی


تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟با سلام خدمت خاله جونیا و عمو جونیای خوبمامسال اولین سالی بود که من تحویلش رو دیدم . چرا که پارسال همگی در خواب ناز بودیم . مامانم به دلیل ترکیدن روح و روانش حتی هفت سین هم پهن نکرده بود .براتون بگم که من خودم امسال برای تحویل سال بیدار بودم. مامان میخواست منو حموم کنه که خوشبختانه آب سرد بود. بعد گفت حداقل پوشکمو عوض کنه که در آوردن شلوار همان و فرار من همان. در نتیجه امسال را بدون شلوار یا دامن یا هرچی شروع کردم. وقتی هم که عید شد مامان منو بغل کرده بود و طبق معمول هرسال اشک میریخت . من هم برای اینکه خودم فهمیدم که عید شده از بغلش فرار کردم و رفتم رو میزایستادم و کنار هفت سین شروع به دست و نانای کردم. تازه وسط های نانای هم هی جیغ میزدم:اوووووه....اووه اوه اوه. امسال بسیار بچه ی خوبی بودم. وقتی میرفتیم مهمونی دیگه اصلن مامان و بابام رو به جا نمی آوردم .و یک راست تو بغل صاحب خونه یا بقیه مهمونهاشون بودم یا برای خودم با بقیه نی نی ها بازی میکردم. از دید من آدمها یا نی نی هستند یا آگا (آقا). استعداد بی نظیری در چرخ کردن پسته در دهان و تخلیه سریع مخلوط پسته و تف کف دست صاحب خونه از خودم نشون دادم.چند روزی هم جاتون خالی رفتیم شمال. توی راه هم عین بچه های خوب یا خوابیدم یا بیرون رو نگاه کردم و اصلن بد قلقی نکردم.اونجا هم تا رسیدیم فوری نارنجهای روی درخت رو با انگشتهای کوچولوم نشون دادم و جیغ زدم ت..ت..ت....(توپ). صبح و عصر منو میبردند تو محوطه راه برم من هم تا میدیم دونفر ایستادند فوری میرفتم پیششون و میشدم نفر سوم. و شروع میکردم باهاشون صحبت کردند که: اده...ابو...نی نی..و اگر خیلی ازشون خوشم میومد (که معمولن هم همینطور بود) با دستام اشاره میکردم که بیو بیو بیو (یعنی بیا بیا بیا : منو بغل کن).اینکه همه ی شهرک منو شناخته بودند و تا میدیدندم از دور صدام میکردن و باهام بای بای میکردند . من هم مثل ملکه الیزابت بهشون لبخند میزدم و گاهی دستی تکون میدادم! کنار دریا هم کلی برای خودم گوش ماهی جمع کردم و تو جیبام ریختم. الان حسابی چشمک زدن رو یاد گرفتم. البته با هر دو چشم هم زمان و بعدش هم با دستم میزنم رو سینم که یعنی قربون خودم برم...موقع خوابیدن حتمن باید صورتم رو به بدن کسی بچسبونم. ور رفتن به دست دیگران رو خیلی دوست دارم. این مرض رو هم از مامانم به ارث بردم. دنبال هرچی میگردم و پیداش نمیکنم دستام رو به طرفین دراز میکنم ، ابروهامو بالا میبرم ، لبامو کش میارم و میگم نیییییی...(نیست).بعد که پیداش میکنم جیغ میکشم و میگم : اینووووو. هر وقت میخوایم از مهمونی بیایم به جای صاحب خونه با مامان بابام بای بای میکنم که اونا برن و من بمونم! به لیست آهنگهای مورد علاقم اون آهنگ پویا که میگه :"ممممن...ممممن...محاله از تو دور بشم" هم اضافه شده. همینطور که مشغول بازی ام هی با خودم میگم: دی دی دی...ممممممن...مممممن...دی دی دی ...نزدیکهای صبح بیدار میشم و غرغر میکنم تا مامانم منو ببره پیش خودشون . بعد منتظر میمونم تا ازم بپرسه شیر میخوای؟ بعد با چشمای گوجه فرنگی کلمو تند تند تکون میدم و میگم ششششی...(یعنی شیر بده) بعد که سیر شدم شیشه ام رو میگیرم طرفش و صدامو نازک میکنم و میگم: میمی(یعنی پستونکمو بذار دهنم) بعد خر و پف میخوابم! وقتی بچه ای به زور بخواد اسباب بازی رو ازم بگیره بهش اخم میکنم. سرمو تکون میدم و میگم نه نه نه...و غیر ممکنه به حرفش گوش کنم. خودم عین یک خانم محترم دم آسانسور منتظر میشم و تا در باز شد میرم تو. منتها یکی باید دستو بگیره چون وقتی حرکت میکنه من میترسم و دو زانو مینشینم! تو پارکینگ هم یک پیشی هست که دوست منه تا میام بیرون میرم پشت ماشینا(محل خوابیدن پیشی مزبور)و با دستم اشاره میکنم و درحالیکه پستونکم تو دهنمه میگم پیش پیش پیش ... و کافیه پیشیه نباشه تا تمام راه تو ماشین غر بزنم که پیشی....نی....(پیشی نیست). عاشق مسواک و نخ دندونم. تا وارد دستشویی میشم فوری اشاره به مسواک مامانم میکنم و یکی دو ساعت باهاش مشغول مسواک زدن میشم.
قول میدم از سال دیگه خودم حرف بزنم. مامانم مضحکه ی خاص و عام شد بس که جای من حرف زد!