Saturday, December 27, 2008

دو سال و دو ماهگی

درراستای مهمونی که مامانی داده بود و هرکی میومد من باید میرفتم به استقبالش سرمایی خوردم آنچنانی. در همین راستا به مدت دو شب تبی کردم اینچنینی. بی حال یه گوشه میافتادم و به طور لا ینقطع هی میگفتم: "ماما..ماما...ماما..." و از اونجایی که مامان در راه استقبال و بدرقه مهمونای مامانی جان فشانی کرده بود و اون هم سرما خورده بود هی میگفت:"هووم؟؟..هووم؟؟؟" و من در اوج بیحالی بهش یادآوری میکردم که :"ماما...بیه!!(باید بگی بله!)"

- نانا موشه چه شکلیه؟
- به منتها الیه شمال غربی کله ام نگاه میکنم و دهنم رو به حالت گفتم هووووو در میارم! این یعنی مدلی که موشه عشوه اومده!

زنگ زدن آقای دریانی برای من پوشک بیاره. آقای مربوطه به علت فراخی ...پوشک رو داده بود به حبیب و خودش در رفته بود. وقتی در زدند و من ابیب رو پوشک به دست پشت در دیدم جیغ کشیدم: "ابییییییییییب!!!!نانا...پوشک...خریدی؟!!!!!"

هنوز مثل ملکه ی الیزابت توی کریرم مینشینم و مامان باید منو حمل کنه(کریرم از اون گنده هاست نترسید. خودمم که ریزه میزه ام) یه روز که اومدیم خونه بابا استثنائن زود رسیده بود و گفت من همه چیو خوردم! از اون روز تا وارد میشیم و بابا رو میبینم میگم:"بابایی! هامی ها..خویدی؟"

یه روز مامان لب تخت خوابیده بود از ته اتاق دیویدم سرشو با دستم گرفتم هل دادم :"ماما..نه اوفتی!"

گوشی تلفن رو بر میدارم و با خودم حرف میزنم:"سلاااام عزیزم! چطولی خوبی؟ نه! چراااااااااااااااااا؟؟؟؟"

یه شب مامان دراز کشیده بود داشت کتاب میخوند. هی بهش گفتم آب بده. گوش نداد گفت تو آب رو میریزی. چند بار با دستم کوبوندم به پاش دیدم اثر نداره. یواش با خودم گفتم:" شوژن... بیارم.." بعد از اتاق رفتم بیرون و داد زدم:"شوژن...ددایی؟؟(کجایی؟)" بعد سر شیشه شیر عروسکم رو آوردم و فرو کردمش تو پای مامان!

به شکل مظلومانه دل غشه آوری از می می (پستونکم) یاد میکنم. میگم:"نانا..چوچولو (با دستم اندازه خودم رو نشون میدم و چشمامو ریز میکنم) می می خوید!" بعد تند تند زبونم رو از دهنم میارم بیرون میکنم تو. یعنی اینطوری! یه روز صبح هم می می عروسکم رو پیدا کردم و با حالت مظلومانه ای به ماما نگاه کردم و پرسیدم: "بوخویم؟" ماما دلش سوخت گفت بخور. از فردا صبحش تا بیدار میشدم یه چرخی میزدم و به طور حق به جانبی میگفتم:"می می ..بخویم!" اما می میه گم شده بود!

تا میخوایم بریم بیرون اول همه میدوم کامیونم رو بوس میکنم میگم "بابای"

رفتیم یه جا مهمونی قبل رفتن هی یه چیزایی بلغور میکردم. تا رسیدیم دم در با آقای صاحبخونه اشاره کردم و گفتم :"آگا ... شیبیل داره!!!"

بادنه شکششششت!(بادکنک شکست یعنی ترکید!)

نصف شب ماما رفت از تو یخچال قطرمو در بیاره که صدای خرچ خوروچ اومد .داد زدم"اااااااااا...بسنه!"(بستنی!)

شبا که میام تو تخت ماما اینا بابا رو هل میدم و میندازمش پایین. بیچاره تا میخواد بیاد بالا بهش میگم" بویو بویو...بابای...بوس..بوس...!"


Saturday, December 6, 2008

دو سال و یک ماهگی

شعرایی که تازه یاد گرفتم بخونم:
یه توپ دارم قل قلیه: اولن که تا مامان میگه یه توپ دارم جیغ میکشم که "ناناااااااااااااا..." یعنی نانا باید تنهایی بخونه بعد با اب و تاب تمام شروع میکنم سوگی(سرخ و) سفی..آبیه..مدنم زمی هبا میه ..تا اوجااامیه...من توپی نداشم...مشگامو خو نبشم!(جان خودم همچین با پز میگم مشقامو خوب نوشتم که نکید!) بابام عیدی داد...اد بد بود....
حسنی نگو بلا بگو: اسد نگو بیا بگو! این دیگه اندشه: ناخو دیاژ (بعد دست و سرمو تند تند تکون میدم) واه واه واه واه! باباش میگف اسد میای بیم امو؟ نه نیام..نه..نیام...خلاصه الی آخر!
آقا پلیسه: من فقط آخراشو میگم. مامتان بقیشو باید بخونه.
دش دش ابووو!چشم چشم دو ابرو.

یه شب که ساعت یک شب هوس بازی کرده بودم دست مامان رو کشیدم برم تو اتاق خودم. بعد یهو صدای بوق یه ماشیتن اومد منم همینطوری که سرم پایین بود و داشتم باز یمیکردم گفتم: آگا ... بیب.. نتن...میتشم! (آقا بوق نزن میترسم!)بعد دیدم ماماتن سرشو گذاشته رو صندلی و چشماشو بسته. داد زدم: آآآآآآآآآآآآی پاشو پاشو پاشو..نانا تشید!(ترسید)

شوتو لاش(شکلات) باده نه(بادکنک) میشی بابایی! ببخشید مامان!

یک شب هم هرچی با من سرو کله زدم نخوابیدم بعد ساعت یک و نیم شب دیگه کم آوردم و رامو کشیدم رفتم سمت اتاق در حال رفتن داد زدم شب خل بابایی!!!! (شب به خیر بابایی) بعد رفتم سراغ مامانم و با صدای یواش خوفناک در گوشش گفتم ماماااا...مامانی.....نانا میاخ یایا تنه!(نانا میخواد لالا کنه!)

یاد گرفتم وضو بگیرم! دستمو میکنم تو لیوان آب و به سرم و پاهام میکشم. بعدشم میدوم میرم سر جانماز و میگم الا مه (یعنی مثلن صلوات!) بعد هم مقنعه مامانی رو میپوشم و هی دستامو تکون میدم و قنوت و سجده و بیا و ببین!

هنوز که هنوزه پوشکم! میرم سر دشو میشینم ولی نمیفهمم باید جیش بکنم. مامتان میگه نانا هر وقت جیش کردی منو صدا کن . هنوز حرفش تموم نشده داد میزنم مامااااااااااا...بیااااااااااااا...برام یه خرگوش هم خریده که مثلن تو اون جیش کنم ببینم جیشمو خوشم بیاد! دریغ از یکبار جیش کردن! فکر میکنم خرگوشه ماشینه باید سوارش بشم دور خونه راهش ببرم!

بلدم آدامس بخورم! تا میایم خونه میرم سر کشویی که آدامس توشه . به مامان میگم : آداش آداش. بعد تا بهم میده میگم :گوووت...(قورت) بعد تا مامان هول میکنه دستمو میذارم رو شکمم میگم: شیککام(بعنی رفت تو شکمم) تا مامان میدوه نیشمو باز میکنم و با انگشتای فسقلی آدامسه رو نشون مامان میدم و میگم اینااااش..آنه آنه..(یعنی برم تو آینه ببینم آدامسم رو) هر روز هم اینکار رو میکنم و هر روز هم مامان فکر میکنه من واقعن آدامسو گوت دادم!!!!

یاد گرفتم که همه چی ما منه!(مال منه). آگا اومده بود خونه رو جارو کنه . وو وو (جارو برقی ) رو بغل کرده بودم و جیغ میزدم بویوووو...ووو منه!(برو جارو مال منه!) تا به تی دست میزد همین ماجرا با تی...خلاصه آگا بهتر دید بیاد بشینه پیش من با هم بازی کنیم تا مامان کارا رو انجام بده!

فامیلیمو بلدم بگم: نانا سددانی!! بعدش هم فوری میگم : بابا سددانی! عمو سددانی! هوگو سددانی! فیویا سددانی! (اینا فک و فامیلای سددانی ام هستند!)

مامان میپرسه نانا چراغ قرمز یعنی : میگم : ایشت! چراغ سبز یعنی : داد میزنم حیتت(حرکت!) . بعد یه روز جلوی دوستاش اومد پز بده پرسی: نانا چراغ قرمز یعنی: داد زدم گفتم : سددانی!!!! یه بارم مامان داشت غرغر میکرد و با بابا میگفت من دیگه ریخت و پاشای شما دوتا رو جمع نمیکنم ...و تو همین شلوغی و کثیفی دوتاییتون زندگی کنید و از این تهدید ها. بابا هم با خوشحالی داد زد هورررررررراااا که منم خودمو وارد بحث کردم و جیغ زدم حیتت!!(حرکت!)

عاشق گبالی(گلابی) هستم! ددو(کدو) رو هم به عشق گبالی میخورم و بعدش میگم..به به گبالی هامه! نه نه! ددو هامه! پوسک(پسته) هم خیلی دوست دارم تازه خودم بلدم پوستشو بکنم بخورم!
آهنگهای مورد علاقم هم عبارتند از : ببل ببل(بغل بغل! مهرشاد)- سلام (ستار!!!!)- مگه فرشته هم بده(ابی و کامران هومن)-تقدیر (شادمهر)که شعرش رو هم حفظم. تازگی هم وقتی میخونمش مامان و بابام باید دیه(گریه) کنند!

راستی بالاخره حال مامان خب شد و برام ببید مبایک(تولدت مبارک)گرفت. خیلی خوش گذشت فقط حیف که مراسم کیک و کادو مصادف شد با پخش سریال یوسف پیامبر. در نتیجه من بق کردم و نشستم رو صندلی پلاستیکیم و گفتم هرکی میخواد عکس بگیره باید بیاد اینجا کنار صندلی من!
گببان همگی.
بابای.



Saturday, November 1, 2008

دو سالگی



خاله جونیا عمو جونیا سیاااام.
واقعن صدای نانای دو ساله رو میشنوید. باورتون میشه من دو ساله با شما آشنام! دو سال پیش بود که در چنین روزی بنده با خواهش و التماس و تمنا پا به این دنیا گذاشتم. اگه یادتون باشه همه از اواسط مهر منتظر اومدن من بودن. غافل از اینکه بنده جا خوش کرده بودم و دلم نمیخواست بیام به دنیا! تا بالاخره ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر به شرط چاقو (یعنی همون ضرب چاقو یا به قول خودم داغو) به دنیا اومدم!


باید خدمتتون عرض کنم که مامانم به علت بیماری مهلک لرز و سرگیجه موفق شد این هفته برای من تولد نگیره و دیشب برای نشان دادن شواهد عینی مرضش منو زد زیر بغلش و برد خونه ی خاله ی بابام ! منم برای مظلوم نمایی اونقدر شعر ببیود ببیود ببیود نی نی نی (تولد تولد تولدت مبارک) رو خوندم که اشک در چشم همه ی حاضرین حلقه زد و اونقدر ادای فوت کردن شمع رو در آوردم که جگر کلیه ی مدعوین خون شد. البته مامان تصمیم داره پنجشنبه برام ببیود (تولد) بگیره البته اگه حالش بهتر بود! و به علت کوتاه بودن دست ما و بر نخیل بودن خرما (اشاره به کمی جا و زیاد بودن فامیلها) تصمیم داره یک سلکشن از فامیل دربیاره که امیدوارم این کارش ختم به خیر بشه.
خدمت کلیه موسیقی دوستان عرض کنم که من بلدم آهنگ ببیود رو بنوازم ، البته نه کامل تا یه جاهاییش. با ساز دهنی و ارگ .
هنوز علاقه شدیدی به دد دارم. با هرکی و هرکجا. تا یکی بخواد بره بیرون من میپرم بغلش و کافیه مامان یا بابام بیان جلو. انگار جانور وحشی دیده باشم جیغ میکشم بعد میگم بای بای و اگه زیاد اصرار کنند اخم میکنم و با دستم پسشون میزنم و میگم بویو...بویو...
علاقه فراوانی به شعر خوندن دارم. شعر حسنی . پیشی پیشی بیا بیا (پیشی پیشی ملوسم) مایی مایی بیا بیا(ماهی خوب و ناز من) مامانی مامانی. و همچنین مشکوکم مشکوکم به تو(در حالیکه با انگشت فسقلیم به مامانم اشاره میکنم) من دیگه دوستت ندارم ببخشید!(بازم با اشاره به مامانم) و در ماشین آهنگ محبوبم اکا! (A CAUSE) که بعد از اینکه نشستم رو صندلی دستور میدم اکا..اکا و تا شروع میشه داد میزنم صداش!(یعنی صداشو بلند کنید!) و باهاش آنچنان بلغوری میکنم که نگید.
یه روز مامانی همه ی خونه رو دنبالم گشت و برخلاف همیشه که تا صدام میکرد دیانا..میگفتم بیه!(بله!) صدام در نیومد. بعد از دو فقره سکته ناقص که محقق شد مامانی منو از زیر میز پیدا کرد که محکم چشمامو بسته بودم و دهنم رو تا جایی که میشد باز کرده بودم (یعنی من خوابم!)
یه آمبولانس در خونه مامانی هست که تا میبینمش میگم ببوو...ببووو.......
نه میذارم کسی موهامو کوتاه کنه.نه شونه بزنه.نه سشوار بکشه ونه حتی یک گلسر بزنه به موهام! همچنین درباره کوتاه کردن ناخن که فقط عاشق ژاک یا گاهی یاک (لاک) هستم.
کافیه یک نفر تصمیم بگیره بره حموم تا ببینه من قبل اون رفتم تو حموم و شلوار و پوشکم رو درآوردم و منتظر آباسی(آب بازی) ایستادم.اگر هم منو نبره تمام مدتی که تو حمومه باید تحمل مراسم گریه و زاری و کوبیدن انواع وسایل به در حموم رو داشته باشه.
یکبار هم دست یک بچه ای رو یک گاز حسابی گرفتم .. حسابی. بعد مامان منو برای تنبیه فرستاد تو اتاق و در رو بست. منم چند دقیقه موندم بعد در رو باز کردم و با نیش باز بهش گفتم :"سییییییییام!" مامان داد زد برو تو اتاق در رو ببند. گفتم"باشه" رفتم تو و در رو بستم. بعد با خونسردی تمام نشستم لب تخت تا عصبانیتش تموم بشه و بیاد منو ببره بیرون!
همه ی خ های وسط کلمه رو منتقل میکنم به آخر کلمه: میاخ(میخوام) ایاخ(خیار) بواخ(بخار) دخ(تخت) بیوخ(بخور)
لحافم رو میندازم رو کلم و از در اتاق با ناز میام بیرون و خودم میگم: ایوش ایوش(عروس)... لی لی لی... سیااام...سیاااام...
به راحتی هر لباس و کفش و جورابی رو که بخوام میپوشم یا در میارم. کافیه یکی از دهنش در بره دد تا ببینه من حاضر و آماده دم در ایستادم که برم. عاشق دوداخ(کلاه) هستم!
در برابر هر تغییری مقاومت میکنم. لباسهای جدید رو نمیپوشم. اسباب بازیهای جدید رو مدتی نگاه میکنم بعد بهشون نزدیک میشم. ولی عاشق آدمهای جدیدم.
یکبار هم بابام زحمت کشید و برام یه کادو آورد خونه. من اولش خوشحال شدم و گفتم ..اینووووووووو.....ببیود........بعد تا کاغذشو باز کردم جیغ زدم نه نه...بویو بویو...و فوری کاغذ کادور و بستم. آخه بابام برام یک دسته حیوانات وحشی خریده بود!
موقع خداحافظی لبامو غنچه میکنم و تا برسم به طرف هزار تا بوس تو هوا میکنم. یکبار هم موقع خداحافظی با آقای رفتگر اینکار رو کردم. ایضن درباره حبیب دوست عزیز سرایدارم!
در نهایت ببیود نی نی نی! و از همه دوستانی که برام ای کارت و اس ام اس فرستادند ممنون و بوس.
مراقب خودتون باشید و از زندگی لذت ببرید!

Sunday, September 21, 2008

خاله جونیا عمو جونیا ییااااااام!
صدای دیانای یک سال و ده ماهه رو میشنوید. اول همه توجه شما رو به دامنه لغاتی که بلدم به کار ببرم جلب میکنم.

گوشی رو دستم میگیرم و میگم: ییام(سلام)! شطویی(چطوری)؟خوبی؟ ببر(چه خبر)؟

ا(یک)-دو-سه-چا-هش-نو-ده!
بسه مه(بستنی)-ببل(منو بغل کن)-ببر(پدر!)-آبیزی(حافظ!)-چشب(کفش و برچسب)-اموم(حموم و عمو)-دمپا(دمپایی)-دامن- بوش(بپوش-یعنی تنم کن)-عدس(عسل-ارس)- کاتو(کارتون)-پاشو-بیش(بنشین)
دستامو میذارم رو چشمم و دولا میشم و میگم آی ...ششم...شووووختم!(آی ..چشمم سوختم! از تبلیغات ایمنی یاد گرفتم!)

دوست داش!! دوست داش همون آلبوم جدید آریانه که من به شکل ناجوانمردانه ای بهش گیر دادم. یعنی از وقتی عصر میریم خونه حداقل سه بار از سر تا تهش رو نگاه میکنم. بعدش هم فکر میکنم که چقدر ویولنیست آرین شبیه بابامه و تا میبینمش فوری میگم: ا...بابا..بابا..بابایی! (و مامانم میگه واه واه خدا بده شانس!)

از دشو(دستشویی) خیلی خوشم میاد. تا یکی میره دشو منم باید برم دنبالش. بعد راهنماییش میکنم که الان باید شلنگ رو برداره بعد آب رو براش باز میکنم بعد هم خودم تشخیص میدم کی بسه و میبندم. بعد اشاره میکنم که دستمال برداره بعد هم در سطل رو براش باز میکنم بعد هم دستشو میکشم و میگم یاعیی(یا علی-یعنی بلندشو دیگه). بعد سرمو تا جایی که میتونم میکنم تو دشو و میگم ا...مایی(ماهی!) بعد هم فوری در دشو رو میبندم و میپرم روش و یک مسواک به جز مسواک خودم رو بر میدارم و مشغول مسواک زدن میشم. بعد هم مسواک مربوطه(معمولن هر مسواکی که خیستره) رو میارم بیرون و باهاش در و دیوار و میز و تلویزیون رو تمیز میکنم.

پوشکم رو برمیدارم و میبرم میندازم تو سطل آشغال. البته بعضی وقتها هم که فعالم اگر آشغال ببینم میگم نوچ نوچ نوچ...اه اه...تشیف(کثیف) و میبرم میندازمش تو سطل آشغال. ولی اگه حوصله نداشته باشم مامتانم خودش رو هم بکشه چیزی رو نمیبرم بندازم دور.

کافیه تو حموم یه دونه مو ببینم اولن که همون دم در میایستم . بعدش هم داد میزم.اه اه اه..مووو...تشی...اه اه...

یه بزی بادی داشتم که عاشقش بودم. بعضی وقتا سوارش میشدم بعضی وقتا هم بزی سوار من میشد. گاهی هم که با هم دعوامون میشد گازش میگرفتم. تا یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دو طرف بزی به هم چسبیده و لاغر شده. بزی رو گذاشتم تو یه کیسه و انداختم رو دوشم و به مامانم گفتم: بژی ..دیه(گریه)...ببر..دیش(درست)...یعنی بزی داره گریه میکنه، میبرم بدمش به پدر که درستش کنه!

وقتی میایم خونه مامانم منو میذاره رو یه چهارپایه بلند دم یخچال تا خودش به کاراش برسه و منم بهانه نگیرم و خرابکاری هم نکنم. بعد من منتظر میمونم تا بگه خوب چه خبر.فوری شروع میکنم..نانا.. باژی..آگا..بعد دستامو میگیرم جلوی دهنم و با داد یه چیزایی بلغور میکنم..مامانی..آگا....بویو..بویو..نانا...نه..بویو...آگا..یف..!(یعنی دیانا داشته بازی میکرده که آقا بلند گویی(اونی که اگه بچه ها کار بد بکنند میاد دعواشون میکنه) اومد بعد مامانی بهش گفت برو برو دیانا کاربد نکرده بعد آقاهه رفت!) بعد هم این ماجرا رو شونصد و نود بار پشت سر هم تعریف میکنم! مامانم هم هی باید بگه آخ آخ ..راست میگی؟ خوب..بعدش چی شد. اگر نه جیغ و داد میکنم.

راستی اگه شما هم نی نی هم سن من دارین کتاب کلیدهای تربیت بچه دوساله رو بخرید بخونید. جالبه!
به زودی عکس میذارم.
مراقب خودتون باشید. خوش و خرم باشید.

Sunday, July 6, 2008

یک سال و هشت ماهگی
















































پ ن: حالا دیگه من در حال بزرگ شدنم! وقتی تاب سوار میشم فقط به لذت تاب خوردن فکر نمیکنم دارم قشنگ حس میکنم که دنیا چقدر بزرگه. میفهمم که دنیا اونی نیست که قبلا تصور میکردم حتی دنیایی که من توش رشد کردم هم اینطوری نبود. آدمای دور و برم رو میفهمم. احساسشون رو درک میکنم. نگاهشون رو لمس میکنم. حالا دارم حس میکنم که یه موجود با هویت دارم میشم. مامانم برام وبلاگ ساخته تا توش براتون بزرگ شدنم رو تعریف کنم. شیرین زبونیهام رو براتون بگم. اما.... حالا که دارم دنیا را لمس میکنم میخوام دنیا را از زبون دیانا تعریف کنم.

دنیای دیانا قشنگه. تمیزه. صافه. توش همه چی مرتبه. توش رنگ و ریا نیست. توش فقط طعم قشنگ نون و پنیر و سبزی خوردن هست با خوشه ای انگور یاقوتی. غل و غشی نیست. وقتی دنیای دیانا اینجوری قشنگه، حتما رنگهاشم قشنگن. سبزش سبزه....دود نداره.

Saturday, June 28, 2008

یک سال و هفت ماهگی

خاله جونیا عمو جونیا سلاممن برگشتم خدمتتون! با یک گزارش تصویری!اینجا منو آوردن دم در موزه لوور. نمیدونید مامان فرهنگ دوستم چقدر ته دلش خوشحال بود که با وجود من نمیتونه بره موزه
اینجا هم یک فضای سبز (به قول مامانم) بود تو شانزه لیزه. بعد یه هاپویی رو از دور دیدم خوشحال شدم . نگو هاپوه هم خوشحال شده و به سرعت خودشو به کتلتی که من براش انداختم زیر صندلیم رسوند. چشمتون روز بد نبینه هی پاهامو به هم میکشیدم و هی جیغ میزدم و هی با هاپو بای بای میکردم که یعنی برو! همه فهمیدن من دختر کی ام
اینجا هم منو سوار اتوبوس توریستی کردند و من به نشانه اعتراض روزگارشونو سیاه کردم. همش دلم میخواست راه برم. یا برم یه جای دیگه بنشینم. یا برم پیش نی نی. یا آب میخواستم یا نون. خلاصه تا اینا باشن برای من تاکسی بگیرن!(جان من فاصله دندونها رو دارین!)
عاشق جوجو ها شدم. تا میدیدمشون جیغ میزدم جوجو...جوجو...هام..هام. بعد براشون هام پرت میکردم و تا میومدن بخورن یا دنبالشون میکردم یا پامو میذاشتم رو هامه تا جوجوه خیط بشه. بعد قاه قاه میخندیدم.
این پله ها رو میبینید سمت چپ عکس؟ هی به این مامان تنبل گفتم بیا با هم بریم بالا. هی خودشو زد به اون راه که نمیشه.
من هم خودم دست به کار شدم!
اینجا هم تو قطار بودم. هی خواستم راه برم با مردم معاشرت کنم که نذاشتند. من هم جورابمو کردم تو دستم و با هاش به مردم اشاره میکردم و میگفتم: بیو بیو بیو..(بیا منو بغل کن).
بعد هم یهو همچین شدم!
اینجا میخواستیم بریم گردش ولی من دلم میخواست بمونم چمنهای حیاط رو کوتاه کنم
!
بعدش تا اومدم آب بخورم دیدم همه رفته اند و من جا موندم!
این شازده پسر عمومه. تا میرفتیم بیرون بهش میگفتم: دششش...دششش..(دست منو بگیر).
ولی بعدش اینطوری میشد!
من هم گفتم بی خیال میرم خودم هام میخورم. تو برو بدو بدو بکن تا خسته بشی!میبینید چه خوشحالم!
این هم عکس من و طاووس! وای که چقدر مامانم حرص خورد تو باغ وحش. بعدش هم که افتادم زمین و دماغم خون اومد و لبم کبود شد. بعدش هم بارون گرفت و موش آبکشیده شدیم!
منو دارین؟ چقدر آب و جوجوهای تو آب رو دوست دارم..تا رودخونه میدیدم فوری جیغ میزدم: مویی...مویی..(ماهی)
اینجا هم از بس جوجوها رو دوست داشتم که می می ام رو بهشون تعارف کردم!

همه راننده های تراموا با من دوست شدند. تا صدای زنگش رو میشنیدم جیغغغ میزدم که مواششش...مواششش (ماشین!) بعد اونقدر بای بای میکردم تا تراموا تبدیل به نقطه بشه!
اینجا هم تو فرودگاه مشغول مطالعه ام!
و دست آخر بعد اینکه بابای بیچاره ام کلی منو از بغل این مهماندار گرفت به اون مهماندار تحویل داد و خیلی در این راه زجر کشید خوابم برد. این منم در تخت هواپیما!
در این سفر اسمم رو یاد گرفتم: نیااااناااا

یک سال و هفت ماهگی

خاله جونیا عمو جونیا سلامحال و احوالتون خوبه؟ من اومدم فوری براتون چند تا عکس بذارم و برم. چون خیلی کار دارم. تصمیم گرفتم برم مهد کودک. چون مامانیم مریض شده و مامی(همون ماما با خنده شدیدن بدجنسی) نمیتونه خوب به من برسه. ضمنن مامانم اینا هم مجبورن به دلیل بعد مسافت خونمون تا خونشون بیان با مامی زندگی کنند تا منو نگه داره! و مامانم دراثر بازم بعد مسافت خونه مامی تا محل کارش و فجایعی که بعد از کار میبینه داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه!کلمات جدید من: بیا (مساوی است با بگیر – بده – بیا بریم – بغلم کن – بیا اینجا – بده بخورم – و...)- دایی – علی – ال(به ضم اول یعنی گل) – ابیز(به فتح اول یعنی حافظ) – بیش (یعنی بنشینم) – بایین(پایین و بالا هم!) – اش (به فتح اول یعنی کفش)- مویی (ضم اول یعنی ماهی) –تا میبینم یکی خوابیده انگشتمو میذارم رو دماغمو میگم هیشششش بعد دستمو میذارم رو لپم و سرمو لج میکنم یعنی خوابیده.تا فوتبال نشون میده جیغ میزنم تو...تو...(توپ)هر وقت تلویزیون آخوند نشون میده(علی الخصوص شخص اول مملکت) لبامو جمع میکنم و با لوسی میگم ناناااا...نانااا...(یعنی کانال رو عوض کنید بذارید رو آهنگ)دیگه نمیذارم پوشکمو عوض کنن. فوری مانند دورندگان دو سرعت فرار میکنم و کسی به گرد پام نمیرسه.دستای عروسکمو میگیرم ومیگم تا...تا...اب (به فتح اول) یعنی تاب تاب عباسی...دیگه دلم نمیخواد تو صندلیم تو ماشین بنشینم و هربار با اون انگشتای فسقلی به صندلی اشاره میکنم که منو اونجا بنشونید و بعد آنچنان زاری و مویه راه میندازم که دل سنگم آب میشه. امان از این مامان سنگ دلم که توجه نمیکنه.کرم پامو برداشتم و صفحه تلویزیون. میز کامپیوتر. و بدتر از همه پاها تا رون. دستها تا بازو و تمام صورت به انضمام سوراخ گوشها و گردنم رو تا میتونستم پر کرم کردم!من دارم میرم مسافرت . وقتی برگشتم براتون کلی عکس میذارم.مراقب خودتون باشید و از زندگی لذت ببرید