Saturday, February 28, 2009

دو سال و چهار ماهگی













خاله جونیا عمو جونیا سلام.
ببینم برای شما هم صبح بیدار شدن اینقدر سخته؟ مراسم بیدار شدن من معمولن نیم ساعتی طول میکشه. تصمیم گرفته شده من یک ساعت زودتر بخوابم. البته فعلن اون یک ساعت زودتر رو مامان میخوابه و من کنارش دراز میکشم و حرف میزنم تا ساعت خواب معمول ام برسه و بعد خوابم بگیره! صبح هم تا بهم میگن بیدار شو جیغ میزنم نععععععع....نععععععععععع.....و گاهی مجبور میشن منو بپیچن تو پتو ببرند خونه مامانی که در این صورت تا سوار ماشین میشیم کلمو یواشکی از لای پتو میارم بیرون و میخندم!!!
تازگی وقتی میریم خرید جلوی اسباب بازی فروشی ها می ایستم و هی به اسباب بازی که ازش خوشم اومده اشاره میکنم و میگم بیا...بیا...البته در اثر تربیت کودک برام نمیخرند ولی خوب گاهی که خیلی مگسی میشم مجبورند بی خیال این حرفا بشن و ترجیح میدن من بی ادب بشم تا آبروشون بره!!
بعد از گیر دادن به اخ یا همون شرنگ گیر دادم به کارتون شنل قرمزی ! اسمش هم یادم نمیمونه. میگم اونو بذار...امممم....اگه گفتی؟!!...گرمزی...مادر بزرگ...
تمام کارتون اخ رو حفظ شدم: ببخشید..ببخشید...چی چیو ببخشم..من حالم اصلن خوب نیست...یواااا....آخ دون شوکولاتی!!! اگولو آقا (اوقور به خیر آقا!)
اونایی که میبینید تو پامه دستکشه.. به آگا گیر دادم که این دستکش ناناست...اون بیچاره هم مجبور شد بدشون به من. بعد کردمشون تو پام و گفتم..جوراب ناناست!!
تو صندلی نشستنم هم ماجرایی داره. اگه بابا باشه که عمرن بشینم. جیغ و داد و گریه و مویه ران میندازم که اوندا!!یعنی باید اونجا بشینم(روی صندلی)اگه مامان باشه جرات این ادا بازی ها رو ندارم ولی بعد مدتی یواشکی دستامو از تو کمربند در میارم و دو دستی صندلی راننده رو میچسبم.(لبته نترسید چون کمربنده کمر و پاهامو نگه میداره.
عاشق تباب توبیده هستم! اینجا به روش سنتی سفره انداختیم و من کلی لذت بردم. مامان صداشو مثل آقا گرگه کرد و گفت:"نانا...یالا کبابتو بنداز بالا!" منم نامردی نکردم و با همون صدای گرگه گفتم:"باااشه" بعد کبابمو از سر چنگال برداشتم و دو دستی انداختمش رو هوا!!!
هربار که بخوایم بریم بیرون من باید یه روسری بردارم سرم کنم. اگر هم یادم بره تو کوچه و خیابون روسری مامان یا هرکی همراهم باشه رو در میارم و سرم میکنم!
یکی بود یکی نبود ...زیر گنبد تبود...اد بود دیدی..هیچکس نبود ...بعد با دستم اشاره میکنم که بیا...بعد خودم میگم...کیسمس مبارک...(کارتون اخ!)
دیروز ماما از این نمکدون آدمکها که همو بغل کردند خریده بود. تا دیدیمشون به بابا گفتم اینو..ببل کردن!!بعد آوردمشون و یواش بهشون گفتم:"سلام..چطوری؟ بریم بازی کنیم؟"بعد با مامان گفتم:"چراغ نانا روشن کن نی نی بازی تونه!"
نانا:"تی بود؟"
مامان:"الهام بود. یادته؟"
نانا:"اگه گفتی؟...مممم....آره...تباب خویدم!!"
منو بردند تولد. اونقدر رقصیدم که نگید.با دقت به همه نگاه میکردم و اداشونو در میاوردم و البته گاهی هم قاطی میکردم! تا آهنگ هم قطع میشد داد میزدم :"ای بابا..."
ای جی! (اال جی) هر جا یک مارک ال جی حتی اندازه یک انگشت حتی در طبقه پنجم یک ساختمون ببینم داد میزنم"اینوووو... ای جیو...."
چیییین...هر دوتا چیزی که شبیه به هم ببینم میزنمشون به هم و میگم:"چیییین.." مثلن یه روز سه تامون شلوار جین پوشیده بودیم بعد من اومدم یکی یکی پاهامو زدم به پای مامان و بابا و گفتم:"چییین.." یا یک بار دم میمونهامو زدم به هم و گفتم :"چییین...."
مامان دوووون...بیا ببلم شوپو بدخونیم!!!!!(مامان جون بیا بغلم(بغلم کن) سوپ رو بچرخونیم(هم بزنیم))

Saturday, January 24, 2009


خاله جونیا عمو جونیا سلام
نانا خیلی خانوم شده. دیگه جملات کامل و درست حسابی میگم.
ماما..هامی..بده..بوخویم!
بابا دون ..بیا...آبادی تونیم!
آکائیه ..صندیی...خییده!
اهم اخباز این ماه عبارتند از:
بالاخره برای من صندلی ماشین خریدند. یک روز به پیشنهاد مامان رفتیم تا از آقاییه در خونمون صندلی بخریم که ناگهان بابا که فکر میکرد خیلی زرنگ و بازاریه ما رو برد ون سر دنیا. خلاصه بعد از سه ساعت گشت و گذار در اون سر دنیا سرمون رو انداختیم و اومدیم همون آقائیه در خونمون. ولی بابا آخرش هم قبول نکرد که بهتر بود همون اول کارمیومدیم پیش آقاییه! تا نشستم تو صندلیم جیغ کشیدم که :"اووووو....بینده!(بلنده) آگاییه ا.نانا..خییده (آقاهه برای نانا خریده!)"
آهای خانوم اوشدله! بابا دله!(در حالیکه با دستم به طرف مقابل اشاره میکنم و انگار ازش طلبکارم!) شب تولد پدر جون مامان اینا رو چهل و پنج دقیقه تمام تو خونه در انتظار پخش آهنگ ختانوم خوشگله معطل کردم! عاشق اون قسمتشم که بسنه (بستنی) از دست نی نی می افته! و هربار برای همه توضیح میدم که نی نی بسنه انداخت!
از اونجایی که دیگه کریر ندارم که صبح همونطوری خواب منو بذارن توش و منتقلم کنند خونه مامانی. صبحها بابا باید برام صدای بق بقوی کبوتر در بیاره تا من بیدار بشم. البته خبیلی بچه خوبی هستم گریه زاری و ادا اطوار در نمیارم. فقط بعضی وقتا جوراب نمیپوشم. گاهی کلاه دوست ندارم. یکبار هم نایلون پیرهن بابا رو کرده بودم توی سرم و میخواستم الن و للن با همون برم خونه مامانی!
یکی دو روز آسانسور خراب شده بود و مجبور بودیم از پله بریم بیایم. در این مدت ابیب میومد منو میاود بالا. حالا هر بار میرسیم خونه در آسانسور که میرسم میگمآشانور خباله؟ ابیب...ابیب...بیا نانا ببل تن!" (حبیب بیا نانا رو بغل کن!)
عاشق کاوتون شرنگ (شرک) شدم. روزی حداقل پنج بار نگاهش میکنم! البته بهش میگم اخ!(خر) شرک 3 اون قسمتی که خر تو خر میشه و شرک آتیش میگیره اونقدر میخندم و جیغ میزنم که منم خونمونو میذارم رو سرم!
درباره آهنگها از خودم نظرخواهی میکنم. تا یک آهنگ شروع میشه از خودم میپرسم:"خوبه؟" بعد خودم جواب میدم"آیه خوبه!" و کافیه آهنگه خوب نباشه. اونقدر جیغ میزنم نهههههههه...نهههههههههههه...تا عوضش کنند. هنوز به طرز جنون آمیزی از آکاس(a cause) خوشم میاد. و تا سوار ماشین میشم دستور میدم"اکاس..اکاس" و تا شروع میشه با آخرین توانم فریاد میزنم"بووووویند...بوووووویند"(صداشو بلند کنید) و اصلن فرق نمیکنه صداش چقدر بلنده باید بلندتر بشه. خلاصه اگه یک مامان و یک بچه دیدید که ماشینشون داره پرواز میکنه و صدای اکاس ازش به گوش میرسه فکر نکنید چه مامان بی فکریه! اون ماییم و مامان تسلیم جیغ و داد من شده!علی الخصوص ورودمون به پارکینگ با اون سر صدا خیلی خجالت آوره!
بالاخره تلاش مامان بی ثمر موند و من از پیشی میترسم. تا وارد پارکینگ میشیم از دور با پیشی بای بای میکنم. و اگه مامان بگه بریم پیشی رو بغل کنیم. فوری میگم:"نه نه نه...پیشی تفیفه(کثیفه)...بده.." بعد برای اینکه فکر نکنند من کم آوردم داد میزنم"بویو...پیشی بویو...دهه!"
وقتی مامان یا بابا رو بوس میکنم خودم دستم رو میزنم به سینه ام و میگم "آخ دووون!"
راستی میدونستید من چپ پا هستم! توپم رو میکارم و میرم عگب(عقب) بعد بدو بدومیام و با آخرین شدت ممکن شوت میکنم بعد خودم میگم"اووووه...چه شوتی!" و وقتی توپ به در و دیوار و گلدون و...میخوره میزنم به صورتم و میگم"یاااا علی..."
کافیه دو تا چوب اندازه هم گیر بیارم یکی رو میذارم رو شونم و با اون یکی مثلن ساز میزنم.این عملیات رو با دو تا ماکارونی. دو شاخه گل مصنوعی.دو تا شیرازه و هر چیز دیگه ای ه فکر کنید انجام میدم. ساز بابام هم مال منه. گریه و زاری میکنم که"این..ناناست نانا بزنه!"
کماکان به بابای کردن با مامان بابام و ددر رفتن با دیگران یا موندن خونشون علاقه وافری دارم. تازگی هم سرشون داد

میزنم"د..........بوی...بویو......بد!"
آقاهه اومده بود وسایل اضافی رو جمع میکرد میبرد تو پارکینگ. منم خیلی خوشحال بودم و هی بهش میگفتم "اپشین بیا.اپشین صندلی ببر!"(آقاهه شبیه افشین بود آخه) بعد آقا هاپوی منو از رو صندلی برداشت بذاره اونور که یهو با گریه داد زدم:"نه...نه...اونو نه...اونو نبی آگا!"

Saturday, December 27, 2008

دو سال و دو ماهگی

درراستای مهمونی که مامانی داده بود و هرکی میومد من باید میرفتم به استقبالش سرمایی خوردم آنچنانی. در همین راستا به مدت دو شب تبی کردم اینچنینی. بی حال یه گوشه میافتادم و به طور لا ینقطع هی میگفتم: "ماما..ماما...ماما..." و از اونجایی که مامان در راه استقبال و بدرقه مهمونای مامانی جان فشانی کرده بود و اون هم سرما خورده بود هی میگفت:"هووم؟؟..هووم؟؟؟" و من در اوج بیحالی بهش یادآوری میکردم که :"ماما...بیه!!(باید بگی بله!)"

- نانا موشه چه شکلیه؟
- به منتها الیه شمال غربی کله ام نگاه میکنم و دهنم رو به حالت گفتم هووووو در میارم! این یعنی مدلی که موشه عشوه اومده!

زنگ زدن آقای دریانی برای من پوشک بیاره. آقای مربوطه به علت فراخی ...پوشک رو داده بود به حبیب و خودش در رفته بود. وقتی در زدند و من ابیب رو پوشک به دست پشت در دیدم جیغ کشیدم: "ابییییییییییب!!!!نانا...پوشک...خریدی؟!!!!!"

هنوز مثل ملکه ی الیزابت توی کریرم مینشینم و مامان باید منو حمل کنه(کریرم از اون گنده هاست نترسید. خودمم که ریزه میزه ام) یه روز که اومدیم خونه بابا استثنائن زود رسیده بود و گفت من همه چیو خوردم! از اون روز تا وارد میشیم و بابا رو میبینم میگم:"بابایی! هامی ها..خویدی؟"

یه روز مامان لب تخت خوابیده بود از ته اتاق دیویدم سرشو با دستم گرفتم هل دادم :"ماما..نه اوفتی!"

گوشی تلفن رو بر میدارم و با خودم حرف میزنم:"سلاااام عزیزم! چطولی خوبی؟ نه! چراااااااااااااااااا؟؟؟؟"

یه شب مامان دراز کشیده بود داشت کتاب میخوند. هی بهش گفتم آب بده. گوش نداد گفت تو آب رو میریزی. چند بار با دستم کوبوندم به پاش دیدم اثر نداره. یواش با خودم گفتم:" شوژن... بیارم.." بعد از اتاق رفتم بیرون و داد زدم:"شوژن...ددایی؟؟(کجایی؟)" بعد سر شیشه شیر عروسکم رو آوردم و فرو کردمش تو پای مامان!

به شکل مظلومانه دل غشه آوری از می می (پستونکم) یاد میکنم. میگم:"نانا..چوچولو (با دستم اندازه خودم رو نشون میدم و چشمامو ریز میکنم) می می خوید!" بعد تند تند زبونم رو از دهنم میارم بیرون میکنم تو. یعنی اینطوری! یه روز صبح هم می می عروسکم رو پیدا کردم و با حالت مظلومانه ای به ماما نگاه کردم و پرسیدم: "بوخویم؟" ماما دلش سوخت گفت بخور. از فردا صبحش تا بیدار میشدم یه چرخی میزدم و به طور حق به جانبی میگفتم:"می می ..بخویم!" اما می میه گم شده بود!

تا میخوایم بریم بیرون اول همه میدوم کامیونم رو بوس میکنم میگم "بابای"

رفتیم یه جا مهمونی قبل رفتن هی یه چیزایی بلغور میکردم. تا رسیدیم دم در با آقای صاحبخونه اشاره کردم و گفتم :"آگا ... شیبیل داره!!!"

بادنه شکششششت!(بادکنک شکست یعنی ترکید!)

نصف شب ماما رفت از تو یخچال قطرمو در بیاره که صدای خرچ خوروچ اومد .داد زدم"اااااااااا...بسنه!"(بستنی!)

شبا که میام تو تخت ماما اینا بابا رو هل میدم و میندازمش پایین. بیچاره تا میخواد بیاد بالا بهش میگم" بویو بویو...بابای...بوس..بوس...!"


Saturday, December 6, 2008

دو سال و یک ماهگی

شعرایی که تازه یاد گرفتم بخونم:
یه توپ دارم قل قلیه: اولن که تا مامان میگه یه توپ دارم جیغ میکشم که "ناناااااااااااااا..." یعنی نانا باید تنهایی بخونه بعد با اب و تاب تمام شروع میکنم سوگی(سرخ و) سفی..آبیه..مدنم زمی هبا میه ..تا اوجااامیه...من توپی نداشم...مشگامو خو نبشم!(جان خودم همچین با پز میگم مشقامو خوب نوشتم که نکید!) بابام عیدی داد...اد بد بود....
حسنی نگو بلا بگو: اسد نگو بیا بگو! این دیگه اندشه: ناخو دیاژ (بعد دست و سرمو تند تند تکون میدم) واه واه واه واه! باباش میگف اسد میای بیم امو؟ نه نیام..نه..نیام...خلاصه الی آخر!
آقا پلیسه: من فقط آخراشو میگم. مامتان بقیشو باید بخونه.
دش دش ابووو!چشم چشم دو ابرو.

یه شب که ساعت یک شب هوس بازی کرده بودم دست مامان رو کشیدم برم تو اتاق خودم. بعد یهو صدای بوق یه ماشیتن اومد منم همینطوری که سرم پایین بود و داشتم باز یمیکردم گفتم: آگا ... بیب.. نتن...میتشم! (آقا بوق نزن میترسم!)بعد دیدم ماماتن سرشو گذاشته رو صندلی و چشماشو بسته. داد زدم: آآآآآآآآآآآآی پاشو پاشو پاشو..نانا تشید!(ترسید)

شوتو لاش(شکلات) باده نه(بادکنک) میشی بابایی! ببخشید مامان!

یک شب هم هرچی با من سرو کله زدم نخوابیدم بعد ساعت یک و نیم شب دیگه کم آوردم و رامو کشیدم رفتم سمت اتاق در حال رفتن داد زدم شب خل بابایی!!!! (شب به خیر بابایی) بعد رفتم سراغ مامانم و با صدای یواش خوفناک در گوشش گفتم ماماااا...مامانی.....نانا میاخ یایا تنه!(نانا میخواد لالا کنه!)

یاد گرفتم وضو بگیرم! دستمو میکنم تو لیوان آب و به سرم و پاهام میکشم. بعدشم میدوم میرم سر جانماز و میگم الا مه (یعنی مثلن صلوات!) بعد هم مقنعه مامانی رو میپوشم و هی دستامو تکون میدم و قنوت و سجده و بیا و ببین!

هنوز که هنوزه پوشکم! میرم سر دشو میشینم ولی نمیفهمم باید جیش بکنم. مامتان میگه نانا هر وقت جیش کردی منو صدا کن . هنوز حرفش تموم نشده داد میزنم مامااااااااااا...بیااااااااااااا...برام یه خرگوش هم خریده که مثلن تو اون جیش کنم ببینم جیشمو خوشم بیاد! دریغ از یکبار جیش کردن! فکر میکنم خرگوشه ماشینه باید سوارش بشم دور خونه راهش ببرم!

بلدم آدامس بخورم! تا میایم خونه میرم سر کشویی که آدامس توشه . به مامان میگم : آداش آداش. بعد تا بهم میده میگم :گوووت...(قورت) بعد تا مامان هول میکنه دستمو میذارم رو شکمم میگم: شیککام(بعنی رفت تو شکمم) تا مامان میدوه نیشمو باز میکنم و با انگشتای فسقلی آدامسه رو نشون مامان میدم و میگم اینااااش..آنه آنه..(یعنی برم تو آینه ببینم آدامسم رو) هر روز هم اینکار رو میکنم و هر روز هم مامان فکر میکنه من واقعن آدامسو گوت دادم!!!!

یاد گرفتم که همه چی ما منه!(مال منه). آگا اومده بود خونه رو جارو کنه . وو وو (جارو برقی ) رو بغل کرده بودم و جیغ میزدم بویوووو...ووو منه!(برو جارو مال منه!) تا به تی دست میزد همین ماجرا با تی...خلاصه آگا بهتر دید بیاد بشینه پیش من با هم بازی کنیم تا مامان کارا رو انجام بده!

فامیلیمو بلدم بگم: نانا سددانی!! بعدش هم فوری میگم : بابا سددانی! عمو سددانی! هوگو سددانی! فیویا سددانی! (اینا فک و فامیلای سددانی ام هستند!)

مامان میپرسه نانا چراغ قرمز یعنی : میگم : ایشت! چراغ سبز یعنی : داد میزنم حیتت(حرکت!) . بعد یه روز جلوی دوستاش اومد پز بده پرسی: نانا چراغ قرمز یعنی: داد زدم گفتم : سددانی!!!! یه بارم مامان داشت غرغر میکرد و با بابا میگفت من دیگه ریخت و پاشای شما دوتا رو جمع نمیکنم ...و تو همین شلوغی و کثیفی دوتاییتون زندگی کنید و از این تهدید ها. بابا هم با خوشحالی داد زد هورررررررراااا که منم خودمو وارد بحث کردم و جیغ زدم حیتت!!(حرکت!)

عاشق گبالی(گلابی) هستم! ددو(کدو) رو هم به عشق گبالی میخورم و بعدش میگم..به به گبالی هامه! نه نه! ددو هامه! پوسک(پسته) هم خیلی دوست دارم تازه خودم بلدم پوستشو بکنم بخورم!
آهنگهای مورد علاقم هم عبارتند از : ببل ببل(بغل بغل! مهرشاد)- سلام (ستار!!!!)- مگه فرشته هم بده(ابی و کامران هومن)-تقدیر (شادمهر)که شعرش رو هم حفظم. تازگی هم وقتی میخونمش مامان و بابام باید دیه(گریه) کنند!

راستی بالاخره حال مامان خب شد و برام ببید مبایک(تولدت مبارک)گرفت. خیلی خوش گذشت فقط حیف که مراسم کیک و کادو مصادف شد با پخش سریال یوسف پیامبر. در نتیجه من بق کردم و نشستم رو صندلی پلاستیکیم و گفتم هرکی میخواد عکس بگیره باید بیاد اینجا کنار صندلی من!
گببان همگی.
بابای.



Saturday, November 1, 2008

دو سالگی



خاله جونیا عمو جونیا سیاااام.
واقعن صدای نانای دو ساله رو میشنوید. باورتون میشه من دو ساله با شما آشنام! دو سال پیش بود که در چنین روزی بنده با خواهش و التماس و تمنا پا به این دنیا گذاشتم. اگه یادتون باشه همه از اواسط مهر منتظر اومدن من بودن. غافل از اینکه بنده جا خوش کرده بودم و دلم نمیخواست بیام به دنیا! تا بالاخره ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر به شرط چاقو (یعنی همون ضرب چاقو یا به قول خودم داغو) به دنیا اومدم!


باید خدمتتون عرض کنم که مامانم به علت بیماری مهلک لرز و سرگیجه موفق شد این هفته برای من تولد نگیره و دیشب برای نشان دادن شواهد عینی مرضش منو زد زیر بغلش و برد خونه ی خاله ی بابام ! منم برای مظلوم نمایی اونقدر شعر ببیود ببیود ببیود نی نی نی (تولد تولد تولدت مبارک) رو خوندم که اشک در چشم همه ی حاضرین حلقه زد و اونقدر ادای فوت کردن شمع رو در آوردم که جگر کلیه ی مدعوین خون شد. البته مامان تصمیم داره پنجشنبه برام ببیود (تولد) بگیره البته اگه حالش بهتر بود! و به علت کوتاه بودن دست ما و بر نخیل بودن خرما (اشاره به کمی جا و زیاد بودن فامیلها) تصمیم داره یک سلکشن از فامیل دربیاره که امیدوارم این کارش ختم به خیر بشه.
خدمت کلیه موسیقی دوستان عرض کنم که من بلدم آهنگ ببیود رو بنوازم ، البته نه کامل تا یه جاهاییش. با ساز دهنی و ارگ .
هنوز علاقه شدیدی به دد دارم. با هرکی و هرکجا. تا یکی بخواد بره بیرون من میپرم بغلش و کافیه مامان یا بابام بیان جلو. انگار جانور وحشی دیده باشم جیغ میکشم بعد میگم بای بای و اگه زیاد اصرار کنند اخم میکنم و با دستم پسشون میزنم و میگم بویو...بویو...
علاقه فراوانی به شعر خوندن دارم. شعر حسنی . پیشی پیشی بیا بیا (پیشی پیشی ملوسم) مایی مایی بیا بیا(ماهی خوب و ناز من) مامانی مامانی. و همچنین مشکوکم مشکوکم به تو(در حالیکه با انگشت فسقلیم به مامانم اشاره میکنم) من دیگه دوستت ندارم ببخشید!(بازم با اشاره به مامانم) و در ماشین آهنگ محبوبم اکا! (A CAUSE) که بعد از اینکه نشستم رو صندلی دستور میدم اکا..اکا و تا شروع میشه داد میزنم صداش!(یعنی صداشو بلند کنید!) و باهاش آنچنان بلغوری میکنم که نگید.
یه روز مامانی همه ی خونه رو دنبالم گشت و برخلاف همیشه که تا صدام میکرد دیانا..میگفتم بیه!(بله!) صدام در نیومد. بعد از دو فقره سکته ناقص که محقق شد مامانی منو از زیر میز پیدا کرد که محکم چشمامو بسته بودم و دهنم رو تا جایی که میشد باز کرده بودم (یعنی من خوابم!)
یه آمبولانس در خونه مامانی هست که تا میبینمش میگم ببوو...ببووو.......
نه میذارم کسی موهامو کوتاه کنه.نه شونه بزنه.نه سشوار بکشه ونه حتی یک گلسر بزنه به موهام! همچنین درباره کوتاه کردن ناخن که فقط عاشق ژاک یا گاهی یاک (لاک) هستم.
کافیه یک نفر تصمیم بگیره بره حموم تا ببینه من قبل اون رفتم تو حموم و شلوار و پوشکم رو درآوردم و منتظر آباسی(آب بازی) ایستادم.اگر هم منو نبره تمام مدتی که تو حمومه باید تحمل مراسم گریه و زاری و کوبیدن انواع وسایل به در حموم رو داشته باشه.
یکبار هم دست یک بچه ای رو یک گاز حسابی گرفتم .. حسابی. بعد مامان منو برای تنبیه فرستاد تو اتاق و در رو بست. منم چند دقیقه موندم بعد در رو باز کردم و با نیش باز بهش گفتم :"سییییییییام!" مامان داد زد برو تو اتاق در رو ببند. گفتم"باشه" رفتم تو و در رو بستم. بعد با خونسردی تمام نشستم لب تخت تا عصبانیتش تموم بشه و بیاد منو ببره بیرون!
همه ی خ های وسط کلمه رو منتقل میکنم به آخر کلمه: میاخ(میخوام) ایاخ(خیار) بواخ(بخار) دخ(تخت) بیوخ(بخور)
لحافم رو میندازم رو کلم و از در اتاق با ناز میام بیرون و خودم میگم: ایوش ایوش(عروس)... لی لی لی... سیااام...سیاااام...
به راحتی هر لباس و کفش و جورابی رو که بخوام میپوشم یا در میارم. کافیه یکی از دهنش در بره دد تا ببینه من حاضر و آماده دم در ایستادم که برم. عاشق دوداخ(کلاه) هستم!
در برابر هر تغییری مقاومت میکنم. لباسهای جدید رو نمیپوشم. اسباب بازیهای جدید رو مدتی نگاه میکنم بعد بهشون نزدیک میشم. ولی عاشق آدمهای جدیدم.
یکبار هم بابام زحمت کشید و برام یه کادو آورد خونه. من اولش خوشحال شدم و گفتم ..اینووووووووو.....ببیود........بعد تا کاغذشو باز کردم جیغ زدم نه نه...بویو بویو...و فوری کاغذ کادور و بستم. آخه بابام برام یک دسته حیوانات وحشی خریده بود!
موقع خداحافظی لبامو غنچه میکنم و تا برسم به طرف هزار تا بوس تو هوا میکنم. یکبار هم موقع خداحافظی با آقای رفتگر اینکار رو کردم. ایضن درباره حبیب دوست عزیز سرایدارم!
در نهایت ببیود نی نی نی! و از همه دوستانی که برام ای کارت و اس ام اس فرستادند ممنون و بوس.
مراقب خودتون باشید و از زندگی لذت ببرید!

Sunday, September 21, 2008

خاله جونیا عمو جونیا ییااااااام!
صدای دیانای یک سال و ده ماهه رو میشنوید. اول همه توجه شما رو به دامنه لغاتی که بلدم به کار ببرم جلب میکنم.

گوشی رو دستم میگیرم و میگم: ییام(سلام)! شطویی(چطوری)؟خوبی؟ ببر(چه خبر)؟

ا(یک)-دو-سه-چا-هش-نو-ده!
بسه مه(بستنی)-ببل(منو بغل کن)-ببر(پدر!)-آبیزی(حافظ!)-چشب(کفش و برچسب)-اموم(حموم و عمو)-دمپا(دمپایی)-دامن- بوش(بپوش-یعنی تنم کن)-عدس(عسل-ارس)- کاتو(کارتون)-پاشو-بیش(بنشین)
دستامو میذارم رو چشمم و دولا میشم و میگم آی ...ششم...شووووختم!(آی ..چشمم سوختم! از تبلیغات ایمنی یاد گرفتم!)

دوست داش!! دوست داش همون آلبوم جدید آریانه که من به شکل ناجوانمردانه ای بهش گیر دادم. یعنی از وقتی عصر میریم خونه حداقل سه بار از سر تا تهش رو نگاه میکنم. بعدش هم فکر میکنم که چقدر ویولنیست آرین شبیه بابامه و تا میبینمش فوری میگم: ا...بابا..بابا..بابایی! (و مامانم میگه واه واه خدا بده شانس!)

از دشو(دستشویی) خیلی خوشم میاد. تا یکی میره دشو منم باید برم دنبالش. بعد راهنماییش میکنم که الان باید شلنگ رو برداره بعد آب رو براش باز میکنم بعد هم خودم تشخیص میدم کی بسه و میبندم. بعد اشاره میکنم که دستمال برداره بعد هم در سطل رو براش باز میکنم بعد هم دستشو میکشم و میگم یاعیی(یا علی-یعنی بلندشو دیگه). بعد سرمو تا جایی که میتونم میکنم تو دشو و میگم ا...مایی(ماهی!) بعد هم فوری در دشو رو میبندم و میپرم روش و یک مسواک به جز مسواک خودم رو بر میدارم و مشغول مسواک زدن میشم. بعد هم مسواک مربوطه(معمولن هر مسواکی که خیستره) رو میارم بیرون و باهاش در و دیوار و میز و تلویزیون رو تمیز میکنم.

پوشکم رو برمیدارم و میبرم میندازم تو سطل آشغال. البته بعضی وقتها هم که فعالم اگر آشغال ببینم میگم نوچ نوچ نوچ...اه اه...تشیف(کثیف) و میبرم میندازمش تو سطل آشغال. ولی اگه حوصله نداشته باشم مامتانم خودش رو هم بکشه چیزی رو نمیبرم بندازم دور.

کافیه تو حموم یه دونه مو ببینم اولن که همون دم در میایستم . بعدش هم داد میزم.اه اه اه..مووو...تشی...اه اه...

یه بزی بادی داشتم که عاشقش بودم. بعضی وقتا سوارش میشدم بعضی وقتا هم بزی سوار من میشد. گاهی هم که با هم دعوامون میشد گازش میگرفتم. تا یه روز صبح که بیدار شدم دیدم دو طرف بزی به هم چسبیده و لاغر شده. بزی رو گذاشتم تو یه کیسه و انداختم رو دوشم و به مامانم گفتم: بژی ..دیه(گریه)...ببر..دیش(درست)...یعنی بزی داره گریه میکنه، میبرم بدمش به پدر که درستش کنه!

وقتی میایم خونه مامانم منو میذاره رو یه چهارپایه بلند دم یخچال تا خودش به کاراش برسه و منم بهانه نگیرم و خرابکاری هم نکنم. بعد من منتظر میمونم تا بگه خوب چه خبر.فوری شروع میکنم..نانا.. باژی..آگا..بعد دستامو میگیرم جلوی دهنم و با داد یه چیزایی بلغور میکنم..مامانی..آگا....بویو..بویو..نانا...نه..بویو...آگا..یف..!(یعنی دیانا داشته بازی میکرده که آقا بلند گویی(اونی که اگه بچه ها کار بد بکنند میاد دعواشون میکنه) اومد بعد مامانی بهش گفت برو برو دیانا کاربد نکرده بعد آقاهه رفت!) بعد هم این ماجرا رو شونصد و نود بار پشت سر هم تعریف میکنم! مامانم هم هی باید بگه آخ آخ ..راست میگی؟ خوب..بعدش چی شد. اگر نه جیغ و داد میکنم.

راستی اگه شما هم نی نی هم سن من دارین کتاب کلیدهای تربیت بچه دوساله رو بخرید بخونید. جالبه!
به زودی عکس میذارم.
مراقب خودتون باشید. خوش و خرم باشید.